و درنگی در راه

با درود بیکران

این روزا توی ذهنم دنبال دلیل می گردم برای بازگشت... بازگشت به دوران وبلاگ...

کسی موافقه؟

 

پ.ن 1: دنیایی ساده تر از وبلاگ تو دنیای مجازی ندیدم...

پ.ن 2: پی نوشت شماره یک مهمترین دلیل بازگشته تا الآن...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

می توان صدای ضجه ی کودکی را شنید که در میان هیاهوی سربازان گم شده...

می توان گرمای آتش خیمه ای را حس کرد که در میان گرمای زمین گم شده...

می توان صدای شمشیری را شنید که دست رزم آورش در میان صحرا گم شده...

می توان صدای سم اسبی را شنید که در تنی پاره پاره گم شده...

می توان دید که بابا دو بخش است، بخشی در صحرا و بخشی بر بالای نیزه...

اما اینکه عمو چند بخش است را:

فقط بابا می داند!

بدرود

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

هرچی بیشتر نگاه می کردم کمتر می تونستم رابطه ی تصویری که مقابلم بود رو پیدا کنم! یه کم نگران شده بودم، چند بار تو ذهنم مرور کردم که مطمئناً چشمام مشکل دارن...

داشتن از بچه هایی که قراره برن کلاس اول سنجش انجام می دادن... روز آخر بود و مراجعه کننده نداشتن، اتاقی که مخصوص شنوایی و بینایی سنجی بود کسی نبود جز مسئولش...

قصدی برا تست دادن نداشتم، رفتم جلو و با مسئولش احوالپرسی کردم... یه کتابچه رو میز بود که از عنوانش مشخص بود که تست رنگ شناسیه... کنجکاو شدم ببینم چیه...

به مسئولش گفتم اجازه هست؟ گفت بله، تست رنگ شناسیه می تونید امتحان کنید...

حدود بیست برگ گلاسه داشت، تو هر صفحه یه دایره بزرگ تشکیل شده از دایره های کوچک رنگی، اطراف دایره ی بزرگ چندتا ضربدر بود که باید از یکی شروع می کردی و یه طیف رنگ مشخص رو ادامه می دادی تا برسی به ضربدر دیگه... اگه کسی تو یه رنگ مشکل بینایی داشت نمی تونست مسیر رو دنبال کنه.(اینطور مشخص می شد)

از خیلی ساده شروع می شد و هرچی جلوتر می رفتی تشخیص رنگها سخت تر می شد... گویا جز چند صفحه اول بقیه برا بزرگسال بود...

از صفحه اول شروع کردم ورق زدن، طوری که انگار دارم فقط بی هدف نگاه می کنم! ولی در اصل یکی یکی تستها رو حل می کردم...

صفحات آخر رسیدم به یه مورد که هرچی دقت کردم کمتر به نتیجه رسیدم... صفحات بعد رو نگاه کردم، مشکلی نبود... اون صفحه ی مذکور بدجور ضدحال زده بود... دوست نداشتم طرف مقابل که همدیگه رو می شناختیم بفهمه چشمم مشکل داره ولی کنجکاوی حل تست اثرش بیشتر بود...

دل رو زدم به دریا و گفتم مسیر این شکل چیه؟! یه نگاه معنا داری بهم کرد و گفت از این ضربدر شروع می کنی و این مسیر رو ادامه می دی، آآآآآآآآآ تا این ضربدر...

و خیلی راحت مسیر رو با انگشت رو تصویر نشون داد! ولی من هی ازش سوال می کردم که بعد از این دایره ی کوچک بعد کدوم؟ حالا کدوم؟ خب بعدش؟ و ...

چند بار مسیر رو برام نشون داد که از کجا به کجا میرسه... آخرش دید من ول کن نیستم گفت نگران نباش مشکلت خیلی جدی نیست، جزئیه...

همچنان کتابچه دست من بود و داشتم به تصویر نگاه می کردم و مسیری که گفته بود رو برا خودم تجزیه تحلیل می کردم تا خودمو راضی کنم که آره تو هم می تونی حلش کنی!

همون موقع یکی از همکاراش اومد تو اتاق... گفت: خانم فلانی بیا این تصویر رو برا آقای فلانی توضیح بده، من که هرچی میگم راضی نمی شه...

خانم فلانی جلو اومد و گفت: کدومش؟... تصویر رو نشونش دادم... گفت: آره این؟ این مسیر خاصی نداره، اگه کسی اختلال بینایی تو رنگ داشته باشه یا دچار توهم رنگی باشه یه مسیر رو برا خودش تصور می کنه، ولی در اصل این دوتا ضربدر ربطی به هم ندارن...!!!

فقط گفتم: که اینطور. بنده خدا آقای فلانی هم یواش گفت: چشمای سالمی داری! منم یه لبخند کوچولو زدم و انگار اتفاقی نیفتاده ازشون تشکر کردم و خداحافظی...

بدرود

 

 

پ.ن 1: گاهی پیش میاد که رو یه موضوع خیلی با اطمینان حرف می زنیم ولی همون موقع خلافش ثابت میشه... باید چکار کرد؟

پ.ن 2: قبول اشتباه نیمی از عقل نیست، همه ی عقله.

پ.ن 3: هیچ وقت صددرصد از چیزی مطمئن نباش، حتی وقتی که صددرصد مطمئنی!

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

چند روز پیش یه مطلب رو خوندم، بد نیست برا شما هم تعریف کنم شاید خوشتون بیاد!

ممکنه جزئیاتی رو فراموش کرده باشم ولی کلیت موضوع مهمه...

تو یه دانشگاه تصمیم میگیرن یه آزمایش رو با چنتا میمون انجام بدن به این صورت که:

پنج تا میمون رو میذارن تو یه اتاق و یه نردبون میذارن وسط اتاق و مقداری موز هم بالای نردبون... هر وقت یکی از میمونا از نردبون بالا می رفته برا برداشتن موز، رو بقیه ی میمونا آب سرد می ریختن و بالطبع میمونا از این کار خوششون نمی اومده...

چند بار این کار رو تکرار می کنن، تا اینکه بالاخره هر میمونی که می خواسته از نردبون بالا بره بقیه می ریختن سرش و کتکش میزدن!... کار به جایی می رسه که دیگه میمونی از نردبون بالا نمیره!...

یکی از میمونا رو با یه میمون جدید که از قضیه بی خبر بوده عوض می کنن... میمون تازه وارد برا برداشتن موز تصمیم میگیره از نردبون بالا بره که با برخورد میمونای دیگه روبرو میشه...

همینطور یکی یکی میمونای قدیمی رو با میمون جدید عوض می کنن و میمون جدید به محض اینکه می خواسته از نردبون بالا بره بقیه کتکش می زدن( تو مرحله ی دوم از دوش آب سرد خبری نبوده و میمونای گروه دوم که تازه وارد بودن با میمونای گروه اول تو کتک زدن میمون جدید همکاری می کردن )...

تا اینکه بالاخره هر پنج میمون قدیمی با میمونای جدید عوض میشن و هر کدوم که می خواسته از نردبون بالا بره بقیه می ریختن سرش و کتکش می زدن بدون اینکه بدونن دلیل این کارشون چیه و چرا باید میمون بالارونده از نردبون کتک بخوره!...

یه کم فکر کنیم...

تو زندگی روزمره چقدر از کارها رو انجام می دیم بدون اینکه دلیلش رو بدونیم؟ تو چقدر از جریانا و کارها با دیگران همکاری می کنیم و دنباله رو بقیه هستیم بدون اینکه دلیلی برای کارمون داشته باشیم؟ و بدون اینکه خودمون تجربه ای در اون زمینه داشته باشیم؟

شده یه بار با خودمون این سوالو مطرح کنیم که: چرا باید این کار رو مثل دیگران انجام بدم؟

بدرود

 

پ.ن 1: اگه مثال یا تجربه ای تو این زمینه دارین خوشحال میشم بنویسین و قطعاً دیگران هم از خوندنش خوشحال میشن...

پ.ن 2: البته اگه کسی دیگه به این وبلاگ سر بزنه!...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

چه فاصله ای افتاده بین من و نوشته ها...

چون فاصله ی قایقران و قایقش در دریایی طوفانی که امواج هر کدام را به سویی می برند و امیدی جز تغییر جهت باد نیست...

برای نوشتن دنبال دلیل می گردم و برای ننوشتن نیز...

دستهایم دیگر به فرمان من نیستند... خودشان می نویسند و پاک می کنند...

برای همین سه چهار خط کلی وقتم را تلف می کنند...

چشمانم اینجاست، افکارم فرسنگها دورتر...

شاید دنبال گمشده ای می گردند...

شاید می روند تا گمشده ی ذهن پریشانم باشند...

یک به یک حس هایم را از دست می دهم، دیگر بوی غذا را نمی فهمم، گرسنه نمی شوم...

از آن روز که دل و دماغم را از دست دادم...

سبیل هایم کم رشد شده اند و کم پشت، از وقتی زمین زیرشان شخم نمی خورد...

خنده ای کو که به لب بنشیند...

گم کرده ای دارم... نمی دانم خودمم یا خدایم؟...

ای خدای چیزهای کوچک خودم را دریاب...

بدرود

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

خیره...

به صفحه ای متروک...

به شوری از دست رفته...

به واژه هایی غریب...

به عنوانی گم شده در مازِ مغز...

به فصولی خاموش از نوشته، از بیننده و مخاطب...

به میزبانی در جستجوی میهمان...

به کلید انتشار...

و شروعی مجدد...

بدون حسی آشنا...

با اندیشه های خاک گرفته...

آمدم.

نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

تصویر زیر رو نگاه کنید... تا بعد ربطش رو به این مطلب بگم...

این روزها هرجا پا میذاری و یه بحثی در جریانه یا اگه در مورد موضوعی بحث می کنن، حتماً یه طرفش در مورد گرونیه و اینکه فلان کالا رو فلان تاریخ (که معمولاً خیلی از زمان حال دور نیست) خریدم این قیمت و فلانی امروز رفته همونو خریده به قیمتی چند برابر من!

البته هر کسی هم برا خودش این روزا کارشناس شده که دلیل این افزایش قیمت چیه و چه باید کرد... و بیشتر تقصیرها رو میندازن گردن تحریم...

ولی من یه چیز دیدم که به نظر خودم جای تأمل داره ولی نظر شما هم محترمه اگه جای تأمل نداشته باشه!

رفته بودم تو یه عطاری که چنتا داروی گیاهی بخرم، یه فروشنده ی جوون، خوش مشرب و با حوصله که مشخص بود تا کار یه مشتری رو کامل راه نندازه نمیره سراغ بعدی، و البته همیشه حداقل سه چهار نفر تو مغازش وایسادن تو صف...

من آخری بودم که یه دفعه یه پیرزن با یه عینک ته استکانی و قدی خمیده و چادری گل گلی اومد تو مغازه (یه کم جوونتر از تصویر بالا) و یه صد تومنی گذاشت رو دخل و گفت اینو برام زاج (زاغ) سفید بده! فروشنده گفت: صد تومن؟! اینکه چیزی نمیشه! پیرزنه گفت: آخه بیشتر پول ندارم!

عطاریه گفت: تو همین الآن یه تُن گل ختمی برا فروش داشتی (منظورش این بود که مقدارش زیاد بود نه اینکه واقعاً یه تن). پیرزنه گفت: همش شد چهارهزار تومن که دادم چنتا بلال و یه کیلو میوه...

فروشنده گفت: چی میگی! و رو کرد به ما و گفت که بنده خدا کلی گل ختمی و گل سرخ و یه چنتا داروی دیگه داشته، آورده برا فروش و چون مغازه دار سرش شلوغ بوده گفته باید صبر کنی و گویا پیرزنه عجله داشته و برده عطاری بعدی که شاید 10 متر بالاتره... می گفت که اگه می خواستی به حداقل قیمت بخری 30 تومن می شد! در حالی که همکارش خریده بود 4 تومن!

آقا انصاف سیخی چند... مروت و مردونگیت کجا رفته؟... انسانیتت چی شده؟ جنست رو گرون می فروشی به درک، سعی می کنی ارزونتر بخری تا یه چیزی گیرت بیاد یه حرفی ولی کی رو می خوای گول بزنی؟ آدمی که قدرت دفاع از خودش در مقابل تو رو نداره؟ یا بلد نیست حقشو ازت بگیره؟...

پیرزنه وقتی فهمید گفت: من بهش گفتم خدایی، حضرت عباسی هر چی می ارزه بده... حالا هم واگذارش کردم به خدا و ابوالفضل! ( از لحن گفتنش مو به تنم سیخ شد)

حالا هی همه ی تقصیرا رو میندازیم گردن تحریم... به نظر من ( الان شدم یکی از همون کارشناسا!) 30 درصد گرونی ها بخاطر تحریمه... 30 درصدش مقصر خود مردم هستن که طمع دارن و می خوان از آب گل آلود ماهی بگیرن. 40 درصدش هم تقصیر مسئولینی هست که وظیفشون نظارته، وظیفشون کنترل قیمت هاست و حقوق می گیرن که نذارن هر کسی هر طور دوست داره جامعه رو شخم بزنه...

اگه چندتا از همچین افرادی رو از کارشون بیکار می کردن، بقیه حساب کار دستشون می اومد و ماست هاشون رو کیسه می کردن... می گید نه؟... حق دارید، چون تا همچین اتفاقی نیفته این چنین نتیجه ای رو نمی شه تصور کرد.

بدرود

 

 

پ.ن 1: زورش رسیده بود به یه پیرزن، نمی دونه که: روزی نه چندان دور دور، او هم نگاری بوده است...

پ.ن 2: انسانها همه مردنی هستند... مثل تمام ماهی ها...

پ.ن 3: انسان اگر فقیر و گرسنه باشد، بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد..... چارلی چاپلین

پ.ن 4: این یکی از تضادهای زندگی ما است که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد..... چارلی چاپلین

پ.ن 5: وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده، تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده...... چارلی چاپلین

پ.ن 6: فرارسیدن ماه محرم و ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) بر شما شیعیان عزیز تسلیت باد.

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

پاییز خرامان خرامان به نیمه رسیده و صدای باد زوزه کشان در لابه لای برگ های نریخته ی درخت همسایه سلام مرا به تو ابلاغ می کند...

غیبتی طولانی و دغدغه ای شیرین از حضوری گرم...

حضور وجودی از طیف نور، از لطفی بیکران، از خالقش به مخلوق...

سکوتش می برد تنهایی و فریادش صیغل افکار...

تصورش که به که ماند، به تنهایی، دنیایی است به موازات دنیایمان...

دیگر سال ما چهارفصل نیست!... تمام فرداها برای ما فصلی ست پیش رو...

به هر نگاهش کتابها می توان نوشت و در هر صدایش سازها می توان جست و نت ها می توان یافت...

حضورت گرامی...

به یقین لحظاتی پربار و انتظاری شیرین در انتظار ماست...

بدرود

 

 

پ.ن: به تازگی خداوند به ما فرزندی عطا نموده... دختری از جنس بلور...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

کلاه از سر برمی داریم به نشانه ی احترام و خوش آمد... امید که غیبت طولانی ما را موجه منظور نمایید...

یه روز تکراری دیگه از تابستون رو پشت سر میذاشتم و چشم دوخته بودم به صفحه ی مانیتور... حوصله ی هیچی رو نداشتم، کولر داشت با صدای تلق تلق می فهموند که با تمام توانش داره هوای گرم بیرون رو برای ما دلپذیر می کنه،ولی بازم نمی تونست از بیزاری من از گرمای تابستون کم کنه...

دلم لک زده بود برا سرمای استخوان سوز زمستون... وقتی که انگشتات کرخت شده از سرما و دستتو می کنی زیر کاپشنت تا از گرمایی که شدیداً بهش نیاز داری یه ذره قرض بگیری برا دستات!... وقتی که انگشتای پاهات رو مدام تکون میدی تا بقیه ی بدنت احساس گرمای بیشتری بکنه... وقتی که دستت رو جلوی دهنت می گیری و ها می کنی تا یه کم گرم بشه در حالی که می دونی سرمایی که بعدش نصیبت میشه خیلی بیشتره، ولی بازم به خاطر همین گرمای زودگذر احساس خوبی بهت دست می ده...

چشمم به مانیتور بود ولی فکرم به زمستون... یه دفعه انگار یه گله اسب یا یه غلطک بزرگ از کنارم رد شد!!! وااای زلزله بود! به مدت یکی دو ثانیه همه چی رو تکون داد و با همون سرعتی که اومده بود رفت...

همچنان روی صندلی نشسته بودم... فکر نمی کردم اگه یه وقتی زلزله بیاد فرار نکنم بیرون از اتاق، ولی این کار رو کرده بودم و انگار نه انگار که زلزله اومده، نه اینکه شوکه شده باشم، انگار خیالم راحت بود که تموم شد!

ولی سروصدای اهل خونه مجبورم کرد برم بیرون... یه چند دقیقه ای تو حیاط بودیم، تو همون گرمایی که ازش متنفر بودم... گفتم تحمل آوار بهتر از تحمل این گرماست، من که رفتم تو...

چند ساعت بعد یه دفعه یادم اومد که باید نماز آیات خوند... ولی راستش یادم رفته بود که نماز آیات قنوت داره یا نه! گفتم برم یه سرچی کنم... هم نماز آیات رو هم اطلاعاتی در مورد زلزله...

زلزله دقیقاً ساعت یک و چهار دقیقه ظهر رخ داده بود بین دوتا از شهرستانهای استان فارس و یکی از گسلهای معروفش. به قدرت سه و هشت دهم ریشتر و تو عمق پنج متری زمین رخ داده بود... (خدارو شکر زورش زیاد نبوده )

رفتم سراغ نماز آیات که چشمم به یه مطلب افتاد در مورد عید فطر... راستی عید گذشتتون مبارک! نماز روزه هاتون هم مقبول درگاه حق... (هرچند دیر شده ولی قبول کنید )

نوشته بود که چند تا از مراجع عظام (آیت الله مکارم، سیستانی و خراسانی ) گفته بودند که روز دوشنبه عید فطره و روز یکشنبه رو به عنوان آخرین روز ماه رمضون دونسته بودن!!!!

نمی دونم چرا این دوگانگی پیش اومده بود؟ شایدم طبیعی باشه و گاهی این موضوع پیش بیاد و ما بی خبر بودیم و تو اینجور موارد باید از نظر مرجع تقلیدمون اطلاع کسب کنیم... ولی از یه طرف هم کاش صدا و سیما نظرات مراجع عظام رو اعلام می کرد تا هر کس با نظر مرجعش عید می گرفت... (شایدم نباید اینطور باشه، نمی دونم والله )

به هر حال ما که یکشنبه عید گرفتیم ولی یه جایی هم خوندم اونایی که مراجع تقلیدشون گفتن دوشنبه عیده باید یه روز قضا بگیرن...

بدرود

 

 

پ.ن 1: خوب شد این پست رو نوشتم، یادم اومد که هنوز نماز آیات رو نخوندم! واقعاً که...

پ.ن 2: چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی، دست به دعا برداری.... جبران خلیل جبران

پ.ن 3: انسان نمی تواند به همه نیکی کند، ولی می تواند نیکی را به همه نشان دهد.... رولن

پ.ن 4: برای شادی روح درگذشتگان زلزله ی آذربایجان.... صلوات

نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط آرسوی نظرات () |

درود

من که دیگه واقعاً عادت کردم، شما رو نمی دونم... به چی؟ به اینکه بیام و بگم خیلی وقته نبودم و تصمیم دارم دیگه تکرار نشه و از این حرفا و هر بار که میخوام مطلب جدید بنویسم هم اولش همینو بگم!.... بگذریم... بهتره.

تا حالا شما زیرآب کسی رو زدید؟ یا اینکه کسی تونسته زیرآب شما رو بزنه؟ اگه از اون دسته آدمایی هستید که جدای از شغل اصلیتون به این حرفه علاقه ای ندارید، پس میشه حدس زد که تا بازنشستگی به عنوان یه کارمند دون پایه باقی می مونید! باور کن.

کلاً این حرفه ی زیرآب زدن خودش یه حرفه ی اصلی محسوب میشه و هر کسی از انجامش سربلند بیرون نمیاد... اول اینکه استعداد ذاتی می خواد... دوم اینکه تجربه خیلی لازمه مخصوصاً برا وقتی که می خواید زیرآب پست های بالاتر رو بزنید... سوم اینکه سرعت عملت باید بالا باشه... ریسک پذیر باشی، هیچ وقت تو رفتارات نمره منفی نداشته باشی، مثلاً ناسزا نگی! خیلی جلو همکارای هم ردیفت چاپلوسی نکنی، کار امروز رو به فردا نندازی و همیشه سعی کنی وقتی خودتو بین بقیه خوب جا انداختی کار طرف رو تو همون جلسه اول یکسره کنی و مهمتر از همه اینکه مواظب باشی لو نری و از مراوده با افراد فضول خودداری کنی...

این همه نصیحت و سفارش کردم تا اگه خواستید یه روزی پیشرفت کاری داشته باشید درصد موفقیت شما رو بالا برده باشم!

اگه یه روزی هم متوجه شدید که زیرآب شما رو زدن زیاد ناراحت نشید چون هر کسی حق اینو داره که یه روزی مسیر پیشرفت رو طی کنه... پس آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند...

و اما می دونید این جریان زیرآب زدن از کجا اومده و داستانش چیه؟ اگه نمی دونید گوش کنید تا بگم...

 در زمان های خیلی دور که سن شما قد نمیده، مثلاً یه قرن پیش، هر خونه ای برا خودش یه حوضی داشته که آب مورد نیازش رو تو اون نگهداری می کرده... هر حوض یه مجرا زیرش داشته که وقتی آب لجن به خودش می گرفته و کثیف می شده اون مجرا رو باز می کردن و آب کثیف به یه چاه می ریخته و بعد حوض رو تمیز می کردن و دوباره به هزار بدبختی می رفتن آب میاوردن و پرش می کردن...

به اون درپوش که کف حوض بوده و جلو خروج آب رو می گرفته، می گفتن « زیرآب».

وقتی کسی با یکی دشمنی داشته و می خواسته زحمت طرف رو هدر بده و مشکلی براش درست کنه، یواشکی می رفته و اون زیرآب رو برمیداشته و آب حوض خالی می شده و بالطبع صاحب خونه باید دوباره حوض رو با زحمت از آب پر می کرده... تو این حالت که طرف ناراحت بوده، اگه کسی علتش رو می پرسید می گفت که: زیرآبم رو زدن...

و از اینجا بود که این شغل شریف جان گرفت...

همین دیگه.

بدرود

 

 

پ.ن 1: همیشه به دوستت نزدیک باش، به دشمنت نزدیکتر...... آلپاچینو در پدرخوانده

پ.ن 2: بدترین گناه این است که به کسی که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.... شکسپیر

پ.ن 3: ابله همیشه دنبال ابله بزرگتر می گردد که او را تحسین کند...... بوالو

پ.ن 4: ماه رمضان مبارک، طاعات قبول، ما رو تو دعاهاتون فراموش نکنید.... خودم!

نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط آرسوی نظرات () |

Design By : nightSelect.com