درود
می دونید این جمله از کیه؟
« بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر از تن حسین ابن علی (ع) جدا کرد، همان جانباز صفین است که تا مرز شهادت پیش رفت! »
بدرود
پ.ن 1: به خیلی چیزا که فکر می کنیم خیلی ازشون دوریم، خیلی نزدیکیم، ولی حواسمون نیست...
پ.ن 2: کوتاهی این پست رو بعداً جبران می کنم!
درود
مطمئناً شما هم گاهی وقتا دوست دارید از کار دیگران سر در بیارید، البته نمی گم فضولی، هرچند یکی از تعابیرش همینه... شاید هم از همسایه های محترمی باشید که 24 ساعت جلوی پنجره نشستید و کوچه رو می پایید! (البته این فقط تو فیلمای ایرانی مصداق داره!)
و حتماً بارها اصطلاح یا ضرب المثل « زاغ سیاه کسی را چوب زدن » رو شنیدید... اگه از اون دسته آدما هستید که نمی دونید چرا باید کسی پرنده ای به این زیبایی رو با چوب بزنه، تا آخر این پست رو بخونید... اگه هم می دونید که مابقی متن رو بی خیال بشید و یه سر به پ.ن ها بزنید...
زاغ، نام دیگر زاج است! زاغ یا همان زاج، به نمکی گفته می شه که انواع مختلف و در نتیجه رنگهای متفاوتی داره...
در قدیم مردم خودشون نخ های قالی یا هرچیزی که رنگ لازم داشت رو رنگ می زدن. ( یعنی بصورت دستی اقدام به رنگ زدن می کردند.)
زاغ یا زاج سیاه بیشتر به مصرف رنگ نخ قالی، پارچه و چرم می رسه و در قدیم نیز استفاده می شده... اگر یکی می دید که همسایه یا همکارش، نخ، پارچه یا چرمش رو بهتر رنگ زده و کارش خوش رنگتر و شفاف تر شده، به این فکر می افتاد که دور از چشم طرف، در یه موقعیت مناسب راز این کار رو کشف کنه...
حالا چه ربطی به چوب داشته؟... الآن می گم:
برا همین اون شخص فضول، سراغ ظرفی می رفت که زاغ در اون حل شده بود و چوبی رو درون ظرف می زد و با دیدن و بوئیدن محلول به این نکته پی می برد که در محلول زاغ چه چیزی زیاد شده یا نسبت ترکیبش با آب و سایر مواد چقدر بوده که باعث شده نخ یا پارچه ی رنگ شده کیفیت بهتری داشته باشه...
به این ترتیب این ضرب المثل از همون زمان رایج شده و به کسی که در کار دیگران فضولی می کرده می گفتن: « زاغ سیاه کسی را چوب می زند. »
پس معلوم شد که اصلاً ربطی به زاغ به معنای پرنده نداره...
بدرود
پ.ن 1: چهل روز است که تمام پنجره ها رو به تنهایی زمین گشوده شده اند...
اربعین،با تمام بغض هایش اینجاست...
پ.ن 2: تا کربلای شما به اندازه ی یک زیارتنامه راه است. دست بر سینه می گذاریم و به رسم ادب:
« السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا بن رسول الله... »
درود
بالاخره بعد از روزهای بیشماری که گذشت، ما هم رسیدیم به سربرگ «ارسال مطلب جدید!»
تصویر زیر رو نگاه کنید...
مطمئناً همه ی شما انواع مختلفش رو دیدید و با طرز کار و کاربردش آشنا هستید... از زیر ابرو برداشتن و .... تا در آوردن خار از دست!...
برا بعضیها هم یه وسیله ی کسب درآمده، مثل آرایشگرا... ولی امروز یه مورد استفاده ی دیگه از این وسیله دیدم که بدنیست برا شما هم تعریف کنم، شاید تنوعی باشه یا تلنگری...
سوار اتوبوس واحد یا خط واحد یا اتوبوسای خط واحد (یا هرچی که شما راحت ترید) بودم و عازم مقصد... کلاً اتوبوس رو به تاکسی ترجیح میدم، مخصوصاً اگه عجله نداشته باشم...
تو شلوغی و تراکم جمعیت آدم احساس تنهایی خاصی داره و میشه شایعات جدید، شخصیتهای جورواجور و ... رو دید و بررسی کرد... مخصوصاً اگه مقصدت ایستگاه آخر باشه و نگران این نباشی که یادت بره تو ایستگاه مورد نظر پیاده بشی...
بگذریم...
وقتی از اتوبوس پیاده شدم، کرایه رو پرداختم و باقیموندش رو که گرفتم به سمت بیرون ایستگاه حرکت کردم...
با خودم گفتم بندازمش صدقه... یه صندوق صدقه روبروم دیدم که یه پسر جوون کنارش وایساده بود... رفتم به سمتش... دیدم داره با صندوق ور میره... نزدیکش که رسیدم متوجه شدم یه موچین تو دستشه و داره اسکناسای تو صندوق رو درمیاره!!!
تو این شلوغی با آرامش خاصی یکی یکی اسکناسا رو می کشید بیرون! یه لحظه از انداختن پول تو صندوق منصرف شدم... چند قدم که رفتم با خودم گفتم: ببینم از رو میره یا نه... برگشتم و کنارش وایسادم و سکه رو انداختم تو صندوق...
نگاهش کردم و گفتم واقعاً که... یه نگاه بهم انداخت و بدون هیچ عکس العملی دوباره به کارش مشغول شد!!! با نگاهش من بیشتر خجالت کشیدم، از اونجا دور شدم...
با خودم گفتم: چه درآمد بی دردسری! و جالب اینجا بود که تو اینهمه آدم مثل من، یکی جلوشو نمی گرفت... شاید از آبروشون می ترسیدن... معمولاً اینجور آدما حیا رو بوسیدن گذاشتن کنار و براشون مهم نیست چی از دهنشون در میاد...
بدرود
پ.ن 1: خیلی از عوامل دست به دست هم میده تا ناهنجاری بوجود بیاد و ممکنه ما تو هرکدومشون سهیم باشیم...
پ.ن 2: بی تفاوتی از خصلتهای بدیه که ما ازش خوب استفاده می کنیم...
پ.ن 3: نظر شما چیه؟
درود
باد می آمد...
« باد را نازل کردیم،
تا کلاه از سرشان بردارد... »
خاک، لبریز به هر خاطره بود...
شوقِ بالا رفتن،
شورِ پایین رفتن،
دستشان را برسانیم به سر شاخه ی هوش.
جیبشان را پر عادت نکنیم.
« خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.»

نگذاریم که این خاطره ها تَر بشود،
خاکشان گِل بشود...
بدرود
پ.ن: اگر کسی از من کمکی بخواهد یعنی اینکه هنوز روی زمین ارزشی دارم...
درود
صدای عزاداری از بلندگوهای مساجد و تکیه ها میاد و من نشستم تو خونه! و ... خیییییلی سردمه، مطمئناً نطلبیده برم.
باز هم محرم و ایام عزاداری آقا امام حسین(ع)، باز هم تکاپوی پیر و جوون، زن و مرد، مسلمون و غیر مسلمون، مذهبی و غیر مذهبی...
کاش یه کم بیشتر به دلیل وجود محرم فکر می کردیم...
محرم چیزی فراتر از تغییر زنگ موبایل به نوحه و چیزی فراتر از سیاه پوش کردن تن و در و دیواره، محرم چیزی فراتر از طبلای بزرگ، صفهای دو زنجیره، صدای بلندتر بلندگوها، بیشتر به چشم اومدن هیئت و تو دید بودنه...
نمی خوام بگم اینا ارزش نداره... داره ولی اینا حاشیه هست، متن نیست... متن چیز دیگست...
یه مسیجی که این روزا زیاد دست به دست میشه و وقتی خونده میشه سرها به نشانه ی تأیید تکون می خورن و کمتر کسی بهش عمل میکنه اینه که:
« حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»
انصافاً بعضی از مداحان گرامی از اونور بوم افتادن و هدف از حرفاشون فقط اینه که اشک مردم رو دربیارن، فقط می خوان مجلس گرم کنن و ... حالا به هر قیمتی.
به قول یه بنده خدا « از ما که گذشته و افکار و اعتقاداتمون سفت! شده، ولی خدا به داد جوونها و نوجوونها برسه با بعضی دستکاریها و روایات من در آوردی بعضی از آقایون راوی... »
بیشتر از این چیزی نمی گم... نکنه واقعیت غیر از این چیزی باشه که ما فکر می کنیم...
بدرود
پ.ن 1: خدایا لیاقت عزاداری شهید کربلا رو به ما عنایت بفرما.
پ.ن 2: بعضی از ما شانس آوردیم که در زمان امام حسین(ع) زندگی نمی کنیم!... چون معلوم نبود تو کدوم جبهه قرار بگیریم!
پ.ن 3: صدای محرم صدای طبل و سنج نیست، صدای یا حسین است... « چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید... »
درود
داشت برف می اومد، اولین برف پاییزی، دونه هاش درشت نبود ولی بدون اینکه باد مزاحمش بشه با خیالی راحت می نشست رو زمین، زورش نمی رسید زمین رو سفید کنه چون قبلش بارون زیادی اومده بود... ولی به هرحال اسمش برف بود و مطمئناً باعث شادی...
زنگ زدم به حاجی گفتم: پاشو برو بیرون تا تو و خیالت مثل من و خیالم تَر بشین!
گفت: میای بریم بیرون؟... گفتم: می خوای خیال من دوباره تَر بشه! گفت: مرض، میخوام بریم به یکی سر بزنیم... قبول کردم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه آرایشگاه!
تو یه قسمت از شهر که اصلاً جای مناسبی برا آرایشگاه نبود، با مغازه ای رنگ و رو رفته و بدون تابلویی که حداقل بتونه توجه کسی رو جلب کنه...
گفتم اینه مغازش؟ مشتری هم داره؟! گفت: تک و توکی!
از تو خیابون مشخص بود که تنهاست... دستاشو گرفته بود رو یه چراغ نفتی و می شد فهمید که حوصلش از نبود مشتری سر رفته و تنهاییش رو با افکارش تقسیم کرده...
وارد مغازه شدیم! مغازه ای به ابعاد حداکثر 2 در 3 متر! با کاشیکاری قدیمی که یه کاشی با نام محمد وسط کاشی ها خودنمایی می کرد... چندتا مبل رنگ و رو رفته با ملزومات شغل آرایشگری، یه آجر که در مغازه رو بسته نگه داشته بود و یه چراغ نفتی!
صندلی، میز و حتی کف مغازه عاری از مو!... می شد اینطور برداشت کرد که از مشتری خبری نبوده...
قبلاً دیده بودمش، حاجی می گفت: دوران دبیرستان باهم کونگ فو کار می کردن! کسی بوده برا خودش، زن و بچه ای و خونه زندگی ای...
از صحبتاش معلوم بود که ذهنش باز بوده و شاید اهل مطالعه... شاید.
بین صحبتامون یه نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: به به، عجب برف و بارونی اومد امروز... یه دفعه گفت: خدا کنه دیگه نیاد! گفتیم چرا؟... در حالی که نگاهش به در مغازه بود گفت: اونوقت هوا سرد می شه و من شب اینجا از سرما یخ می زنم!...
تازه فهمیدم که چرا تو مغازه اثری از مو نبود... جایی برا رفتن نداشته، تمام زندگیش همین یه مغازه و وسایلش بود که می گفت چند ماهه اجاره ی عقب افتاده داره و گفته باید تخلیه کنی!...
می گفت: بعد از اون مواد کوفتی، حالا چند وقتیه که قرص رو هم کنار گذاشتم، از خدا خواستم که تو محرم و صفر تلنگری به زندگیم بزنه و اگه صلاحش این نیست، بعد از این دو ماه راحتم کنه!...
زن و بچه هاش ازش جدا شده بودن... دل پُری داشت از یه گروه پرمدعا... گفتم:خیلی نامردن بعضیهاشون... گفت: نه! اونا خوبن، اونا هیچ تغییری نمی کنن، ماییم که اگه باهاشون باشیم مَردیم و اگه نباشیم نامرد!...
با اینکه در مغازه بسته بود ولی می شد سرما رو حس کرد و قطعاً در پی اون لرزشهای خفیف و ... به هم خوردن دندونا...
خداحافظی کردیم... از مغازه که اومدیم بیرون، هنوز می شد دونه های ریز برف رو تو نور چراغ برق خیابون دید... دیگه نمی شد بگی این برف مطمئناً باعث شادیه!
ناخودآگاه با خودم گفتم: کاش نمی باریدی...
بدرود
پ.ن 1: « اعتیاد یه بیماریه » ولی کمتر کسی این جمله رو باور داره.
پ.ن 2: چندتا از این آدما رو می شناسیم و از کنار چندتاشون بی تفاوت می گذریم؟... خیلی و خیلی.
پ.ن 3: یکی پشت بومش خرابه، یکی زمینش تشنه... یکی سردشه، یکی دلش هوای آدم برفی کرده... خدایی فقط از خدا برمیاد.
پ.ن 4: خدایا به حق شخصیت های محرم و صفر، مردم این سرزمین را از بدی ها دور کن... آمـــــین
درود
یه وقتایی از سر بی حوصلگی، تحمل انتظار کشیدن رو نداری و دوست داری عقربه های ساعت تند تند برن جلو انگار که تو چرخ دنده هاش روغن ریختن...
یه وقتایی از سر کنجکاوی دوست داری زودتر به آینده برسی، تا نتیجه رو ببینی...
یه وقتایی از سر ناتوانی برای تحمل دردی، دوست داری زمان سریع بگذره و لحظات دردناک تموم بشه...
یه وقتایی از سر ذوق و برای رسیدن به نرسیده ای دوست داری گذشت زمان رو حذف می کردی...
یه وقتایی نمی فهمیم، زمانی رو که دوست داریم زودتر بگذره، قسمتی از عمرمونه...
این همه عجله برای گذران عمر!... این همه عجله برای رسیدن به آخر خط... این همه عجله برای مردن! و این همه عمر بی بازگشت...
گاهی وقتا که به گذشته فکر می کنیم، حسرت خاطرات بچگی رو می کشیم... حسرت لحظات فارغ از محنت های دنیا... بی خیال از بازیهای روزگار... غرق در برداشتهای کودکانه... محو در آرامشی بچه گانه...
یاد یه جریان افتادم...
یکی از دوستان می گفت: رفته بودم زیارت یه امامزاده... یه بچه به همراه مادرش وایساده بودن کنار ضریح و مادره داشت گریه میکرد... گویا دلش پر بود از این روزگار... یه دفعه پسرش که کنارش وایساده بود با حالت تعجب گفت: مامان، پول که از دستت نیفتاد تو، خودت انداختیش، پس چرا دیگه گریه می کنی؟!!!
با خودم گفتم: یه روزی بزرگ میشی و می فهمی که گریه ی مامانت بخاطر پولی نیست که انداخته داخل ضریح، بخاطر دلیل این کاره... و شاید لحظه ای باشه که ... از بزرگ شدن و فهمیدن.
بدرود
پ.ن 1: تنها چیزی که از دنیای بچه ها می مونه، خاطرات بزرگ شدنشونه...
پ.ن 2: ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد...
پ.ن 3: عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
درود
میگن حقیقت تلخه ولی من اعتقاد دارم برا گوشی که شنوا نیست نصیحت، از حقیقت هم تلخ تره...
البته نوع نصیحت و جملات و حرکات نصیحت کننده خیلی موثره و قطعاً تعیین کننده هست...
کلاً وقتی میخواید یکی رو نصیحت کنید سعی کنید طوری حرف نزنید که طرف فکر کنه میخواید براش ادای بزرگترا رو دربیارید. یا اینکه طوری رفتار کنید که تو ذهنش اینطور تجسم بشه که سرشو گرفته بالا و انگار داره به یه ساختمون صد طبقه نگاه میکنه... چون اگه اینطور باشه قطعاً نتیجه ی عکس داره و در کل اونی میشه که نمیخوای... برا همین سعی می کنم جزء این دسته نباشم.
چند روز پیش برا یکی از دانش آموزا مشکلی پیش اومده بود... میشه بگی مشکلش خیلی مشکل بود! و اگه جلوش گرفته نمیشد کار به جاهای باریک کشیده میشد...
والدینش رو خواستیم که بیان مدرسه و در جریان باشن... البته بازم همه ی موضوع رو به خونوادش نگفتیم ( به نوعی بین خودمون موند)...با مدیر مدرسه و مربی پرورشی هر کدوم کلی باهاش صحبت کردیم و آخراش دیگه من کشیدمش کنار و یه کم بی پرده تر باهاش حرف زدم...
به نوعی از در رفاقت وارد شدم و جزئیات بیشتر و قابل تأمل تری رو اعتراف کرد که مو به تن آدم سیخ میشد...
یه کم که باهاش حرف زدم گفتم: حتماً الآن اعصابت خرد شده از اینکه سه نفر اینهمه باهات حرف زدن و هی تو گوشت خوندن که فلان و چنان...؟
گفت: آره اعصابم خیلی خرده...!
حواسش اصلاً به حرفام نبود، همش به یه نقطه خیره میشد و میرفت تو فکر... با خودم فکر میکردم کجای کار رو اشتباه رفتیم که نتیجه این شده؟...
بهش گفتم که ما صلاحتو میخوایم و هرچی میگیم به نفعته، اعصاب خردی هم نداره، البته یه کم حق داری چون...
حرفمو قطع کرد و گفت: نه اجاااااازه.... از حرفای شما ناراحت نیستم، میدونم چون دوستم دارید اینطور میگید... برا اون اعصابم خرد شده... و با دستش به نقطه ای که در حین صحبتام بهش خیره میشد اشاره کرد...
برگشتم نگاه کردم... !!!!!!!!! یه سوسک بصورت وارونه افتاده بود رو زمین و داشت دست و پا میزد و نمی تونست خودشو نجات بده! گفت: اجازه کمکش کنم؟
به زور جلو خودمو گرفتم که نخندم...از طرفی هم این حرفش کلافم کرده بود... گفتم: برو... ما رو باش برا کی روضه می خونیم!
سریع برگشت و گفت: اجازه از اول بگید، گوش میدیم...!
بدرود
پ.ن 1: گاهی همزمان با وقوع بزرگترین حوادث کر و کور میشویم، چون دل به حادثه ای کوچک بسته ایم...
پ.ن 2: بعضی اوقات اختلال حواس از نداشتن حواس بدتره...
پ.ن 3: اولین شرط یک ارتباط سالم، فضای سالم و بدون پارازیته، در غیر این صورت مثل حکایت «خشت اول چون نهد معمار کج... » میشه.
درود
چند روز پیش زنگ استراحت نشسته بودیم تو دفتر و در مورد دانش آموزا یه بحث کوچولو شروع شده بود که: بعضی هاشون اصلاً تو باغ نیستن و باید یه فکری به حالشون بشه... مخصوصاً کلاس اولی ها که هنوز تو حال و هوای ابتدایی هستن...
یکی از همکارا گفت: البته بعضی از دانش آموزا هم هستن که با سوالاشون علم رو به چالش میکشن و جواب دادن به سوالایی که میپرسن کار هر کسی نیست و باید تو این زمینه ها مطالعه ی بیشتری داشته باشیم تا یه وقت خدای ناکرده مدیونشون نباشیم!
گفتیم بابا این کدوم دانش آموزی بوده که شما رو به فکر انداخته؟! به ما هم بگید تا از این به بعد حواسمونو بیشتر جمع کنیم!...
گفت: « دیروز یه بحث مهم رو درس میدادم... وقتی تموم شد رو به بچه ها گفتم کسی سوالی در این زمینه نداره؟ با توجه به سختی موضوع منتظر سیل سوالات بودم... ولی این طور به نظر میرسید که یا همه کامل فهمیدن یا هیچکی نفهمیده... مورد اول که بعید بود چون تا حالا سابقه نداشته و ترسم از مورد دوم بود... بالاخره یکی از دانش آموزا با صدایی کرخت دستشو بالا آورد و گفت: اجازه...
گفتم: جانم، بفرمایید... گفت: اجازه چرا ما وقتی با انگشت زیر چشممون فشار میاریم همه چیزو دوتایی می بینیم!...
هنگ کرده بودم... نه برا رفتارش جوابی داشتم نه برا سوالش... »
بدرود
پ.ن 1: گاهی سوالای عجیب و کوچک باعث کشفیاتی بزرگ میشن... البته مورد مذکور...
پ.ن 2: پسر خدابیامرز منوچهر نوذری میگفت: فکر نکنم موضوعی باشه که پدرم حداقل دو کتاب در موردش مطالعه نکرده باشه، خدا رحمتش کنه، نوذری و مسابقه هفته...
پ.ن 3: مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد...
درود
کاش صدای جیرجیرکها تمامی نداشت
وزغ ها هم آواز می خواندند
کفشهای بچگیمان برایمان تنگ نمی شد
رندی را یاد نمی گرفتیم
و فقط به کسی که دوست داشتیم احترام میگذاشتیم
کاش گنجشک ها بچه میزاییدند تا تخمهایشان را نمی شکستیم
کلاغها اهلی بودند
و زبانها مشترک
کاش مردگان زنده بودند
و زمین برایشان جا داشت
زندگی ctrl+z داشت
جهالت عمومی بود
و نمی دانستیم که نمی دانیم...
بدرود
پ.ن 1: حتی باد هم به مانعی که می رسد صدایش بلند می شود... انسان که جایز الخطاست چه گناهی دارد؟
پ.ن 2: عطف به پ.ن3 پست قبلی... تو پست قبلی عمداً نوشتم « خدا نسیبتان کند» تا ببینم کسی گوشزد می کنه یا نه... فقط نغمه های دل... ممنون از دقت و توجهتون.
