و درنگی در راه
نگارش در تاريخ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط آرسوی

با سلام و درود

دیگه خودمم دارم از تعجب دو تا شاخ در میارم... آخه چه معنی داره اینهمه دیر به دیر آپ کنم؟!... چی بگم والله.

چند روزی بیشتر تا عید نوروز باقی نمونده و بیشترین مشغله ی فکری این ملت جوگیر و باستانی، شده خونه تکونی و خرید عید...

خیابونا این روزا یه معنی بیشتر نداره... ترافیک. و مغازه ها مملو از آدمایی که تو دستاشون حداقل یه لباس گرفتن و وایسادن تو صف اتاق پرو... و در همین حال و دور از چشم فروشنده از قیمت ها می نالن و از کیفیت و مدل لباسها. ولی در عین حال خریدارن و خستگی ناپذیر!...

و فروشنده هایی که نای جواب دادن به مشتریها رو ندارن و انگار انرژی اونا هم مثل روزای سال به آخرش رسیده...

یکی نیست بگه اینهمه اصرار برا خرید اجناس بُنجل و بی کیفیت (به گفته خودشون) برا چیه؟ اجناسی که فقط عنوان طرح و کارای عید رو یدک می کشن...

البته بعضی هم تو فکر خرید هفت سین هستن... هفت سین خریدنی!!! دیگه کمتر پیدا میشه سفره های بزرگ با ظرفهای مملو از شیرینی و هفت سین.که داخلشون پر از سین هفت سین بود... امروزه معمولاً هفت سینا شده مینیاتوری و در حد رفع تکلیف، که گاهی چشم و هم چشمی هم تو انتخاب و چیدمانشون دخالت داره!

هفت سینی که شامل چنتا جام تزیین شده با کریستال و گلهای رنگی که روی یه آینه عمدتاً قلبی یا گرد قرار گرفتن، با یه آینه و رحل و قرآن کوچولو که کلاً وزنشون دویست گرم نمیشه!... و کمتر پیدا میشه خریداری که اطلاعی از فلسفه ی هفت سین داشته باشه...

 خیلی از آداب و رسوم به مرور عوض شده و فقط نامی از اونا باقی مونده... مثلاً عیدی دادن و عیدی گرفتن... خیلی ها عیدی رو اگه کم باشه بی کلاسی می دونن و بعضی ها هم عیدی رو کردن مبادله مستقیم...  نگاه می کنن ببینن فلانی به بچشون چقدر عیدی داده... اونا هم همون قدر میدن...

یادمه اون قدیما (زمان احمد شاه قاجار منظورمه!) بعد از تحویل سال با برادرام می رفتیم خونه ی پدربزرگم و مثل بچه مثبتا می نشستیم یه گوشه و چشم انتظار حرکت تکراری دایی کوچیکه... همیشه بعد از چند دقیقه از اتاق می رفت بیرون و وقتی وارد میشد چشمان ما ناخودآگاه به جیب پیراهنش دوخته میشد و بعد به هم نگاه می کردیم و نیشمون تا بناگوش باز میشد... اسکناسهای تا نخورده ی صد تومنی که از بانک گرفته بود برا عیدی، از گوشه ی جیبش چشمک می زدن... (معمولاً داییمون عیدی ها رو میداد)... یاد اون دوران بخیر.

چه روزایی بود... کلی مشق و پیک نوروزی و ... . ولی همون چند روز اول کلکشونو می کندیم تا وقت برای بازی داشته باشیم...

جریان چهارشنبه سوری هم به کلی عوض شده... یه بغل هیزم و یه آتیش مَشت و فریاد شادی پریدن از رو آتیش... جای خودشو داده به ترقه و فشفشه و صدای ترکیدن ترقه بمبی و .... ناله بجای شادی...

دیگه گذشت اون سادگی نوروز... گذشت دوران مهمونی و دید و بازدید... گذشت عیدی های بی ریا... گذشت اون اتفاقاتی که فرهاد تو آهنگش می خوند و بهشون دلخوش بود و شاد...

« بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... »

تا چه شود.... خدا داند.

بدرود

 

 

پ.ن ١: هنوز هم هستند کسانی که به خاطر وضع مالیشون آرزو دارن کاش نوروز نبود، تا بچه هاشون حسرت پوشیدن لباس نو رو نخورن.

پ.ن ٢: دیگه خیلی از پیکهای نوروزی حل نمیشه (شاید هم اصلاً).

پ.ن ٣: مسافرتهای نوروزی داره جای دید و بازدید رو می گیره و بهانه ای شده برای فرار از...

پ.ن ۴: امیدوارم سال ٨٩ رو به سلامتی به پایان برسونید.

پ.ن ۵: فقط اولین روز بهار نوروز نیست... هر وقت تونستید دل یکی رو شاد کنید، اون روز هم میتونه نوروز باشه.

نگارش در تاريخ شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ توسط آرسوی

با سلام و درود...

« رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید... »

و اما سیگار... میگن کلاً ضرره و فایده ای نداره. اگه فایده نداشت که اینهمه خلق خدا دنبالش نبود و روزانه کیلومترها از این لاغر پرخاصیت مصرف نمی کردن.

شما قبول ندارید این حرفا رو؟ برید از سیگاریها سوال کنید و ببینید که چقدر مورد قبول این اقشار متمدن و باکلاسه...

میگن فروشش به افراد زیر 18 سال ممنوعه ولی بارها دیدیم که به بچه های کوچولو هم میفروشن!حتی برا مصرف خودشون، دور از چشم بزرگترها! (دیدم که میگما)

میگن مصرفش تو اماکن عمومی ممنوعه... حتی تو اتوبوس هم دیدیم مصرف کنن چه برسه به سالنهای ورزشی و ... البته تو این مورد پارکها از اول تو لیست اماکن عمومی قرار نداشتن.

معمولاً وقتی می خوان از معایب سیگار بگن بیشتر از قشر دکتر و پزشک استفاده می کنن، ولی دیدیم دکترایی رو که خودشون هم مصرف می کنن!

کلاً سیگار باعث و بانی تمام مخدرهای باکلاس تره و از مهدکودکی تا استاد دانشگاه می دونن، ولی ورودش به کشور مثل مواد آرایشی آزاده!

چند وقت پیش سوار یه تاکسی شدم... همون اول یه پونصدی دادم راننده... کرایه دویست تومن میشد... راننده که حدود 30 سالی داشت گفت: اگه سیگار می کشید بقیه ی پولتونو سیگار بدم چون پول خرد ندارم!

با ناراحتی گفتم نه، سیگاری نیستم. راننده گفت: اگه تو راه مسافری دیدیم و سوار کردیم بقیه ی کرایتو میدم وگرنه حلال کنید!!!

به آخر مسیر رسیدیم و از مسافر و پول خرد خبری نشد... کلاً از رفتارش بدم اومده بود... خیلی ضدحال بود... این 300 تومن چیزی نبود ولی خیلی طرف پررو تشریف داشت... موقعی که خواستم پیاده بشم گفتم: بقیش رو سیگار بده... با تعجب گفت: تو که سیگاری نبودی! گفتم: حالا شاید برا تنوع این بار کشیدیم! سه چهار تا نخ داد... (نمی دونم چه سیگاری بود) قبل از اینکه در رو باز کنم سیگارا رو جلو چشماش تو دستم له کردم و از شیشه ماشین که پایین بود، ریختم بیرون...

هیچی نگفت ولی از قیافش معلوم بود که تو دلش چی می گذره...

بدرود

 

 

پ.ن 1: بعضیها از وقتی از مادر متولد میشن پررو تشریف دارن!

پ.ن 2: کلاً از ضدحال زدن به این گونه اشخاص احساس رضایتی وافر می نمایم!

پ.ن 3: شما بودید چکار می کردید؟

پ.ن 4: سیگار بد کوفتیه... سراغش نرید.

نگارش در تاريخ جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط آرسوی

با سلام و درود

خیلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم و مطلبی بذارم... شاید حرفی برا گفتن نداشتم یا هزاران دلیل دیگه ای که میشه تراشید برا یه همچین موقعیت هایی... هوا بد بود، ترافیک بود، مهمون داشتیم، و ...

به هرحال امروز اومدم ولی نه با مطلبی از قبل آماده شده...

دیروز بعدازظهر عمه بزرگم عُمرشو داد به شما... خدا رحمتش کنه... سنش زیاد بود و این اواخر حالش بد... وقتی خبر رو شنیدم با خودم گفتم: خدا رحمتش کنه، راحت شد...

چقدر بده آدم زمین گیر بشه.

امروز برا اولین بار نماز میت خوندم... و مراسم خاکسپاری رو به طور کامل شاهد بودم. و امشب شب اول قبرشه... (نور به قبرش بباره). یعنی الآن اونجا چه خبره؟ تو چه وضعیتیه؟ البته برا رسیدن به جواب این سوال لازم نیست زیاد منتظر بمونیم، چشم رو هم بذاریم نوبت به ما رسیده...

اهل نماز بود و عبادت... مخصوصاً نماز جمعه... با چادر سفید گلدار و پوستی به همون سفیدی و عینکی ته استکانی...

تنها چیزی که میشد به چشم دید و همراه خودش برد، دو متر پارچه ی سفید بود... دست خالی به دنیا میایم و دست خالی از دنیا میریم.

امیدوارم امشب شب راحتی براش باشه... امیدوارم یکی باشه تو این شرایط که دستشو بگیره... فرشته

خدایش بیامرزد.......... آمین

بدرود

 

 

پ.ن ١: اگه دوست دارید برا شادی روحش یه فاتحه و صلوات نثارش کنید.

پ.ن ٢: زندگی خیلی کوتاهه و فرصتها کم.

پ.ن ٣: هیچ وقت مُردن برام عجیب و ناراحت کننده نبوده چون برای رفتن به بهشت باید مُرد.

پ.ن ۴: خداحافظ عمه... شب خوبی داشته باشی عمه.

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها

قالب وبلاگ