درود
باد می آمد...
« باد را نازل کردیم،
تا کلاه از سرشان بردارد... »
خاک، لبریز به هر خاطره بود...
شوقِ بالا رفتن،
شورِ پایین رفتن،
دستشان را برسانیم به سر شاخه ی هوش.
جیبشان را پر عادت نکنیم.
« خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.»

نگذاریم که این خاطره ها تَر بشود،
خاکشان گِل بشود...
بدرود
پ.ن: اگر کسی از من کمکی بخواهد یعنی اینکه هنوز روی زمین ارزشی دارم...
درود
صدای عزاداری از بلندگوهای مساجد و تکیه ها میاد و من نشستم تو خونه! و ... خیییییلی سردمه، مطمئناً نطلبیده برم.
باز هم محرم و ایام عزاداری آقا امام حسین(ع)، باز هم تکاپوی پیر و جوون، زن و مرد، مسلمون و غیر مسلمون، مذهبی و غیر مذهبی...
کاش یه کم بیشتر به دلیل وجود محرم فکر می کردیم...
محرم چیزی فراتر از تغییر زنگ موبایل به نوحه و چیزی فراتر از سیاه پوش کردن تن و در و دیواره، محرم چیزی فراتر از طبلای بزرگ، صفهای دو زنجیره، صدای بلندتر بلندگوها، بیشتر به چشم اومدن هیئت و تو دید بودنه...
نمی خوام بگم اینا ارزش نداره... داره ولی اینا حاشیه هست، متن نیست... متن چیز دیگست...
یه مسیجی که این روزا زیاد دست به دست میشه و وقتی خونده میشه سرها به نشانه ی تأیید تکون می خورن و کمتر کسی بهش عمل میکنه اینه که:
« حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود، افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»
انصافاً بعضی از مداحان گرامی از اونور بوم افتادن و هدف از حرفاشون فقط اینه که اشک مردم رو دربیارن، فقط می خوان مجلس گرم کنن و ... حالا به هر قیمتی.
به قول یه بنده خدا « از ما که گذشته و افکار و اعتقاداتمون سفت! شده، ولی خدا به داد جوونها و نوجوونها برسه با بعضی دستکاریها و روایات من در آوردی بعضی از آقایون راوی... »
بیشتر از این چیزی نمی گم... نکنه واقعیت غیر از این چیزی باشه که ما فکر می کنیم...
بدرود
پ.ن 1: خدایا لیاقت عزاداری شهید کربلا رو به ما عنایت بفرما.
پ.ن 2: بعضی از ما شانس آوردیم که در زمان امام حسین(ع) زندگی نمی کنیم!... چون معلوم نبود تو کدوم جبهه قرار بگیریم!
پ.ن 3: صدای محرم صدای طبل و سنج نیست، صدای یا حسین است... « چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید... »
درود
داشت برف می اومد، اولین برف پاییزی، دونه هاش درشت نبود ولی بدون اینکه باد مزاحمش بشه با خیالی راحت می نشست رو زمین، زورش نمی رسید زمین رو سفید کنه چون قبلش بارون زیادی اومده بود... ولی به هرحال اسمش برف بود و مطمئناً باعث شادی...
زنگ زدم به حاجی گفتم: پاشو برو بیرون تا تو و خیالت مثل من و خیالم تَر بشین!
گفت: میای بریم بیرون؟... گفتم: می خوای خیال من دوباره تَر بشه! گفت: مرض، میخوام بریم به یکی سر بزنیم... قبول کردم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه آرایشگاه!
تو یه قسمت از شهر که اصلاً جای مناسبی برا آرایشگاه نبود، با مغازه ای رنگ و رو رفته و بدون تابلویی که حداقل بتونه توجه کسی رو جلب کنه...
گفتم اینه مغازش؟ مشتری هم داره؟! گفت: تک و توکی!
از تو خیابون مشخص بود که تنهاست... دستاشو گرفته بود رو یه چراغ نفتی و می شد فهمید که حوصلش از نبود مشتری سر رفته و تنهاییش رو با افکارش تقسیم کرده...
وارد مغازه شدیم! مغازه ای به ابعاد حداکثر 2 در 3 متر! با کاشیکاری قدیمی که یه کاشی با نام محمد وسط کاشی ها خودنمایی می کرد... چندتا مبل رنگ و رو رفته با ملزومات شغل آرایشگری، یه آجر که در مغازه رو بسته نگه داشته بود و یه چراغ نفتی!
صندلی، میز و حتی کف مغازه عاری از مو!... می شد اینطور برداشت کرد که از مشتری خبری نبوده...
قبلاً دیده بودمش، حاجی می گفت: دوران دبیرستان باهم کونگ فو کار می کردن! کسی بوده برا خودش، زن و بچه ای و خونه زندگی ای...
از صحبتاش معلوم بود که ذهنش باز بوده و شاید اهل مطالعه... شاید.
بین صحبتامون یه نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: به به، عجب برف و بارونی اومد امروز... یه دفعه گفت: خدا کنه دیگه نیاد! گفتیم چرا؟... در حالی که نگاهش به در مغازه بود گفت: اونوقت هوا سرد می شه و من شب اینجا از سرما یخ می زنم!...
تازه فهمیدم که چرا تو مغازه اثری از مو نبود... جایی برا رفتن نداشته، تمام زندگیش همین یه مغازه و وسایلش بود که می گفت چند ماهه اجاره ی عقب افتاده داره و گفته باید تخلیه کنی!...
می گفت: بعد از اون مواد کوفتی، حالا چند وقتیه که قرص رو هم کنار گذاشتم، از خدا خواستم که تو محرم و صفر تلنگری به زندگیم بزنه و اگه صلاحش این نیست، بعد از این دو ماه راحتم کنه!...
زن و بچه هاش ازش جدا شده بودن... دل پُری داشت از یه گروه پرمدعا... گفتم:خیلی نامردن بعضیهاشون... گفت: نه! اونا خوبن، اونا هیچ تغییری نمی کنن، ماییم که اگه باهاشون باشیم مَردیم و اگه نباشیم نامرد!...
با اینکه در مغازه بسته بود ولی می شد سرما رو حس کرد و قطعاً در پی اون لرزشهای خفیف و ... به هم خوردن دندونا...
خداحافظی کردیم... از مغازه که اومدیم بیرون، هنوز می شد دونه های ریز برف رو تو نور چراغ برق خیابون دید... دیگه نمی شد بگی این برف مطمئناً باعث شادیه!
ناخودآگاه با خودم گفتم: کاش نمی باریدی...
بدرود
پ.ن 1: « اعتیاد یه بیماریه » ولی کمتر کسی این جمله رو باور داره.
پ.ن 2: چندتا از این آدما رو می شناسیم و از کنار چندتاشون بی تفاوت می گذریم؟... خیلی و خیلی.
پ.ن 3: یکی پشت بومش خرابه، یکی زمینش تشنه... یکی سردشه، یکی دلش هوای آدم برفی کرده... خدایی فقط از خدا برمیاد.
پ.ن 4: خدایا به حق شخصیت های محرم و صفر، مردم این سرزمین را از بدی ها دور کن... آمـــــین
