سلام...
بعد از چند روز گرفتاری بالاخره تونستم یه سر به وبلاگ بزنم... آمار وبلاگ افزایش جالبی داشته...!تو فکر بودم که چی شده... دیدم یکی از پستهام به عنوان یادداشت برتر سایت انتخاب شده
.
با این اوضاع، کار یه کم سخت تر شده...
دیشب که داشتم تشریف! می بردم خونه،دیدم یه ماشین چراغ زنان و بوق زنان به طرفم میاد!(راستشو بخوای یه کم ترسیدم!) یکی از دوستان(همکاران) بود... شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: چطور اجازه دادن این موقع تو خیابون باشی...(کلی باهم خندیدیم...آخه یاد یه خاطره افتادیم...)
و اما جریان چی بوده...
سال 80 ، که سال اول استخدامم بود، تو یه دبیرستان مشغول بودم... یه روز مدیر مدرسه گفت: یه زحمت بکش با آقای دهقان(خدا رحمتش کنه، روحش شاد) برید دبیرستان امام خمینی(ره) و سوالات امتحان امروز رو که قرار بوده کپی بزنن، تحویل بگیرید و بیارید...
ما هم به اتفاق رفتیم... جلو در دبیرستان، آقای دهقان گفت: من اینجا تو ماشین منتظر می مونم، شما زحمتشو بکش، سوالا رو بیار...
رفتم تو دفتر دبیرستان... زنگ استراحت بود و شلوغ... به آقای(...) گفتم: اومدم سوالات فلان دبیرستان رو تحویل بگیرم... یه نگاهی بهم کرد و همچین متفکرانه گفت: چطور شده مدیر، دانش آموز رو فرستاده دنبال سوال؟!(آخه هنوز ریش و سبیلم کامل نبود... هرچند هیچ وقت کامل کامل نشد!)
ما رو بگی... شدیم عینهو لامپهای ال ای دی، تند تند رنگ عوض می کردم... با صدایی که لرزشش رو می شد از ته دفتر حس کرد، گفتم:... ببخشید من معلمم... 
به همراه بقیه دبیرا شروع کرد به خندیدن و در ادامه، معذرت خواهی، فکر کنم برای اینکه از خجالت داشتم از حال می رفتم و دیگه لازم نباشه به میز تکیه کنم...!
از اون موقع هر وقت منو جایی می بینه میگه: چطور دانش آموز رو ...
بدرود
